روزهای خاکستری
سلام دوستان فاطمه هستم یک همسفر.می خواهم مقداری از گذشته خود در واقع قبل از ورود به کنگره برای شما عزیزان بازگو کنم.
4 ماه از ازدواجم گذشته بود که متوجه اعتیاد همسرم شدم و قبول این مسئله برای من بسیار سخت بود. تقریبا 2 سال طول کشید تا باور کنم و بتوانم با خودم کنار بیایم٬که بمانم یا جدا شوم؟! و بالاخره تصمیم خودم را گرفتم٬بمانم.
پیش خودم گفتم اگر تمام مواد مخدر دنیا را هم مصرف کند من می مانم وکمکش می کنم تا ترک کند وبرای آرامش و آسایش زندگیم می جنگم.
30 سال مواد مصرف کرد و هرسال تصمیم به ترک می گرفت. یک مدتی مصرف نمی کرد و دوباره بازگشت می خورد و هربار از روز اول بدتر می شد با مصرف بیشتر وهر دفعه با مواد جدیدتر.دیگه عادت کرده بودم.با این حال که مصرف کننده بود برای من اذیتی نداشت . اون مصرفش رو می کرد و من هم باهاش سروکله نمی زدم.حتی نمی پرسیدم:کجا میری؟از کجا میای؟ با کی می ری؟هیچ و هیچ ٬ فقط همه حواسم به بچه هام بود که خوب بزرگ بشن و خوب بار بیان ویک فرد خوب برای جامعه باشن ٬خدارو شکر که همینطور هم شد.
از همسرم دیگه تو بیداری سؤال نمی کردم. یک روش جدید بکار می بردم. شبها بعد از اینکه بچه ها می خوابیدن همسرم تا 4-3 صبح سر بساطش بود و بعد از اینکه خوابش می برد ٬ می رفتم بالای سرش و دستم رو می ذاشتم روی شانه اش ویواش یواش باهاش صحبت می کردم. به طوریکه از خواب بیدار نشه. بعد از سه ماه کارم جواب داد واز این طریق با همسرم ارتباط برقرار کردم. اولین سؤالی که پرسیدم این بود: امروز کجا بودی؟ و پول آهن رو که گرفتی از کجا آوردی؟ و از کجا مواد گرفتی؟ گفت کجا بوده و از کجا مواد تهیه کرده ٬آدرس دقیق رو داد و گفت بقیه پول آهن رو در زیرزمین قایم کرده و اندازه دقیق پول رو هم گفت ومن از همین طریق باهاش ارتباط برقرار کردم و یواش یواش از بیرون آمد خانه و من بعد از 4 سال بهش گفتم که در خواب باتو ارتباط برقرار می کنم . گفت: دروغ میگی. باورش نشد ومن همان شب باهاش ارتباط برقرار کردم و صدایش را ضبط کردم وقتی ساعت پرسیدم و دقیق گفت و ازم خواست که کمکش کنم. اینجوری شد که خواست ترک کند.
و ترکهای زیادی رفت وبرایش هزینه های هنگفتی کردم .در سال 84 یک جا برای ترک اعتیاد بردمش و در جلسه اول 150000 تومان گرفتند و 70000 تومان هم پول داروهاش شد.آمدیم خانه و سه روزی بود که دارو مصرف می کرد و حالش خیلی بد بود. بردمش بیمارستان و بهش سرم زدن. در حالت ایستاده افت فشار داشت و فشارش به 5 و 6 میرسید یعنی مرگ٬ در عرض یک روز چندین بار این دکتر و آن دکتر می بردیمش. تا اینکه یک روز هیچ بیمارستانی دیگه قبولش نمی کردن ٬ نه رباط کریم٬ نه اسلامشهر٬ نه بیمارستان لقمان. آنقدر که بیمارستانها رفت و آمد داشتم دیگه همه منو می شناختن . بردمش بیمارستان اسلامشهر و با هزار خواهش و التماس بهش سرم زدن. بهم گفتن برو دارو بگیر تا رفتم و برگردم دیدم دخترم داره گریه می کنه وروی همسرم ملحفه سفید کشیدن . رفتم ملحفه رو کنار کشیدم وگفتم این همسر منه می دونم زنده ست.آمدن که ببرنش سرد خونه. جیغ وداد کردم ونمی گذاشتم که ببرنش. رئیس بیمارستان آمد فکر کرد من شوکه شده ام و یک سیلی محکم به صورت من زد. من هم برگشتم به صورت رئیس بیمارستان سیلی زدم.گفتم از این بیمارستان می برمش. گفت آمبولانس نمی دهیم و هر اتفاقی بیفته خودتان باید مسئولیتش را قبول کنید.
از بیمارستان آوردمش بیرون و با کمک چند نفری جلوی ماشین نشاندمش وبردمش بیمارستان لقمان.در راه زنگ زدم به برادرم و گفتم بیا بیمارستان همچین اتفاقی افتاده.رسیدیم بیمارستان گفتن: خانم این مرده.گفتم :شما سرم بزنید زنده می شه .سرم زدن. برادرم رسید٬ برادرم هم یک مصرف کننده بودو مقداری شیره در آب حل کرد وداد به همسرم خورد که دیدم حالش خوب شد. چند روز بعد ما بازگشتیم خانه٬ باز روز از نو روزی از نو.
یک روز به همسرم که در خانه مصرف می کرد و مدام دادو فریاد هم می زد گفتم من می روم بیرون ودیر باز می گردم چون می خواهم به مولوی بروم.به سمت امامزاده عماد می رفتم که چشمم به تابلوی کنگره 60 ٬درمان اعتیاد رایگان خورد. گفتم برم ببینم اینجا چگونه است! رفتم داخل حیاط شدم .با ترس و لرز به طرف سالن می رفتم که دیدم آقایی آمد جلو و سلام داد.من که از تمام مصرف کننده ها وحشت داشتم و می ترسیدم به این آقا حس خوبی داشتم سلام دادم و نگاهی بهش کردم دیدم آدم بدی نیست . تو لحظه اول احساس آرامش کردم .گفتم :اینجا کجاست؟ گفت: کنگره 60. گفتم: یعنی چه؟ گفت: درمان اعتیاد. سؤال کرد بیماری داری؟ گفتم :نه معتاد دارم. به اندازه چند سؤال و جواب.شاید به اندازه یک دقیقه این مشاوره انجام شد وگفت امروز بعد از ظهر همسرتون را بیارید.اون روز خودم رفتم و سه شنبه که جلسه بعد بود همسرمو بردم. اون آقا که من رو مشاوره کرد آقای حاج محمد جلالی بود که بنده ارادت خاصی به ایشان دارم.
به این صورت سختی ها همه تمام شد .مسافرم به درمان رسید .به یاری تمام دوستان و عزیزان کنگره 60 ٬ امروز من و همسرم یعنی مسافرم در کنگره 60 شعبه رباط کریم کمک راهنما هستیم و کوچکترین خدمت را به کنگره انجام می دهیم. و باید بگویم خانه خاکستری ما تبدیل به خانه ای پر از عشق و محبت شد.
مسافرم آقای علی بهارلو و من همسفرش فاطمه دژجوی با سپاس از همه خدمتگذاران ٬ برای کنگره 60 آرزوی موفقیت داریم.
ما همه برای آقای بهارلو و خانم دژجوی آرزوی سلامتی می کنیم و از اینکه برای ما داستان زندگی خود را بازگو نمودند سپاسگزاریم.
گزارشگر : همسفر فرزانه
نگارشگر:همسفر شیما